تبليغاتX
کتاب زیبا=زندگی زیبا
"توآمدی/در اوج غم ها/ صدات کردم/ آنجا بودی/ بدون تو/ معنای آن چیز/ وقتی ندانم اسراری از غیب/ خواهم رضای تو/ جانم فدای تو/ دلم می خواد که باشم باتو/ خسته ام از دنیا/ از این دورنگی ها/فقط می خوام که باشم باتوگ"
نمیدونم گوش کردین یا نه
آهنگ جدید سامی یوسف که به زبون فارسی خونده
------------------------------------------------------------------------------------------------
ای وای از لقمه های گلوگیر دهر!دهر هرگز بر مراد سفلگان نمی چرخد این مکر لیل ونهارات که مارا می فریبد.تا در دهر طمع بندیم...امر در دست آن جلیل است که جزمشیت مطلقه او اراده ای درجهان نیست.
سیدآوینی شهید

+ نوشته شده در  88/06/06ساعت 15:21  توسط سما  | 

خدمت عزیزان دوست سلام عرض می کنم.

می خواستم بگم که بنویسم ببخشید از اینکه یه چند روزی!! میشه هیچی ننوشتم .

توی این مدت کتابای خوبی خوندم.مثل"ازبه"رضا امیرخانی یا ساکنان ملک اعظم از سعید عاکف

تازه برای بار دومم بیوتن را خوندم.

الانم که می بینید بی سروصدام دارم "دا" را می خونم.

پس فعلا بای یعنی همراتون باشه دستش.

اگه پیشنهاد کتاب داشتین برا خوندم کامنت یادتون نره...

+ نوشته شده در  88/04/26ساعت 0:24  توسط سما  | 


+ نوشته شده در  88/04/26ساعت 0:19  توسط سما  | 

ای آتش مرا دریاب.
مرادریاب که در آتشی دائمی می سوزم.
صبرم به پایان رسید.
دل پردردم دیگر طاقت ندارد.
بااشک به خود سکون می بخشم.
ولی دیدگانم نیز دیگر رمقی ندارند...

خدایا به تو پناه می برم.
مهر خود را آنچنان در دلم جایگزین کن
که جایی دیگر برای عشق دیگران نماند.
سراپای وجودم را آن چنان مسخر اراده خود کن
که به دیگری نیندیشم....

شهید دکتر مصطفی چمران 

+ نوشته شده در  88/03/11ساعت 15:58  توسط سما  | 

درژرفای تاریکی دلم به دنبال کلید روشنایی می گردم
اما چه سود وقتی کلید رابزنی ونوری نباشد....
ومن در این سالهای زندگی دریافتم
که گریه های من برای تو نوری از عشق بوجود می آورد
که هر چشم بی سویی حقیقت وجودت را می یافت
وبا آن به جاودانگی می رسید....
ونه تنها من که انسانهای بیشماری رمز اشکهای نورانی را کشف کرده ایم
..."یازهرا"...
آری .غیراز این رمزی در گریه های شبانه ات نیست...

--------------------------------------------------------------------------------------------------

شاید متنم هیچ معنی نداشته باشه.این نشونه یه ذهن آشفته است...

یازهرا...

+ نوشته شده در  88/03/04ساعت 1:56  توسط سما  | 

سکانس اول

ظهر توی خیابون
فردا شهادت فاطمیه اوله . برا بعضی کارا از خونه زدم بیرون و مشکی پوشیدم.به اولین آشنا رسیدم
-سلام حاجی؟چطوری چه خبر؟پیدات نیست؟چرا مشکی پوشیدی؟اتفاقی افتاده؟
-سلام چاکریم. شکر.درس که نمیذاره.انگارحساب از دستت دررفته ها.فزدا شهادت حضرت فاطمه است.
-اِ...من فکر کردم چی شده.
جواب نمیدم ...خداحافظی می کنم...یادم میره بهش فکر کنم...

سکانس دوم

عصر بازم تو خیابون
یکی از بچه هارو که خیلی وقت بود ندیده بودم اون طرف میبینم. براش دست تکون میدم ومیرم پیشش
-سلام سهیل گروه ما.تو که هیچ وقت پیدات نیست.
-داداش ما که زیر پاتیم .شما مارو نمیبینی.چه خبره؟مشکی پوش شدی؟نکنه عاشق شدی؟
پوزخندی می زنم و میگم:
-مارا چه به عاشقی.همینجوری پوشیدم
چه دروغ فاحشی!بازم خداحافظی وجدایی

سکانس سوم

شب ودوباره تو خیابون
سوار موتور شدم ومیرم هیئت.مردم ریختن تو خیابون.ولی نه برای عزاداری
ازخودم می پرسم اصلا مردم می دونن امشب چه شبیه؟

وسکانس آخر

هیئت که تو محرم جای سوزن انداختن نبود تقریبا نصفه است .بیشترشم بچه های ثابت هیئتند
مداح شروع می کنه .وسط مداحی میزنه زیر گریه .ازوضعیت امشب به آقا گله میکنه.
میگه :قربون این مظلومیت.غسل شبانه.دفن شبانه. گریه مظلومانه.شهادت مظلومانه.
یادم میفته قرار بود دربارش فکر کنم.آخرش میرسم به همین نتیجه:قربون این مظلومیت  

+ نوشته شده در  88/02/20ساعت 12:3  توسط سما  | 

کیست زهرا آنکه ختم الانبیا را کوثر است       چیست کوثر هدیه حق هستی پیغمبر است

مادر سادات ناموس خدا کفو علی                      بانوی هر دو سرا خاتون روز محشر است

با وجود مریم و حوا خدیجه آسیه                            از همه زنهای جنت فاطمه بالاتر است

ماه رخسارش علی را وجه رب العالمین                مصحف رویش محمد را کتاب دیگر است

گرچه نام نامیش در پنج تن آمد علم                    در میان چهارده معصوم زهرا محور است

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 15:32  توسط سما  | 

     من علیم ،خدا قبله نما ساخت مرا          جز خدا ونبی وفاطمه نشناخت مرا

         من که یکباره درازقلعه خیبرکندم          داغ زهرابه خداازنفس انداخت مرا

            خدادانددلم چون گریه می کرد           به حالم دشت وهامون گریه می کرد

             ندیدم زخم پهلو را در آن شب          ولی دیدم کفن خون گریه می کرد

        دردسر،بین گذر،چند نفر،یک مادر          شده هر قافیه ام یک غزل دردآور

         ای که ازکوچه شهرپدرت میگذری          امنیت نیست ازین کوچه سریعتربگذر

         دیشب از داغ شما فال گرفتم آمد          "دوش می آمد ورخساره..."  نگویم بهتر

چه شده قافیه ها بازبه جوش آمده است         پشت در،فضه خبر،مادرودر،محسن پر

+ نوشته شده در  88/02/01ساعت 15:21  توسط سما  | 

دستی مراشکست

 دستی شرور وزشت

که برپرده های وحی
    

 درمنزل نخست

من از چکاد نعره فتادم:
  
  یک نیمه در جهنم
              و
    یک نیمه در بهشت

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 0:20  توسط سما  | 

فقط همین به ذهنم رسید.
این روزا هرچی فکر آدم کار نکنه بهتره

شاید این آب روان ...
+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 2:59  توسط سما  | 

 
اوست که توراآفریده 
وجهان تورا
آن جهانی که برای خود ساخته ای
وغصب کرده ای
تو بدان
که اوست که تورا دراینجاقرار داده
وروزی را آفریده
که پس ازعدل  موعود می آید
اوست مالک  یوم الدین 

ایاک نعبد وایاک نستعین
این است آغاز دین داری
آغاز عشق
وآغاز رستگاری
چه مردانی که با کلام به محبوب رسیده وخوشکام شده اند
وتو نیز هرروز این رامی گویی
ولی چرا
چرا این کلام در قلب من اثر ندارد
چرا این عشق وجاذبه در من  به وجود نمی آید؟

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت 0:16  توسط سما  | 

امروز
یکی از آخرین کبوترهای پرشکسته وعاشق شهر
بالاخره توانست بال گشاید
وبه پرواز در آید
تا از آن بالا مارا تماشا کند
پروازت مبارک ای گواه ما علی محمد جعفری 
+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 15:25  توسط سما  | 


میدونم که نمی تونم قدرتو بدونم
هرچی ازت خواستم خداییش برام کم نذاشتی
نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم
درست سه ماه پیش بود که توی خونت از خدا خواستم تا دوباره بتونم ببینمت
اون موقع درخواستم را هم جواب دادی
الانم هر جور که درسته عمل کن
ازت خداحافظی نمی کنم چون طاقتش را ندارم
آخه میدونی!فکراین که دوباره نبینمت آزارم میده
راستی شهادتت مبارک!!
از طرف آهوی گمگشته ات
+ نوشته شده در  87/12/10ساعت 17:40  توسط سما  | 

آرى ، من نيز پيرمردى گلگون چهره را مى شناسم ،
با گيسوانى بلند و آويخته بر دو سوى شانه
كه به يارى فرزند پيامبر از كوفه بيرون مى زند،
سر از بدنش جدا مى شود و سر بى پيكر،
در كوچه پس كوچه هاى كوفه ، مى گردد.

مى ايستد، زانو مى زند، گريه مى كند، اشك مى ريزد، زمين زير پاى امام را مى بوسد، مى بويد، برمى خيزد، فرو مى افتد، به يارى دست و زانو، خود را به سوى امام مى كشاند، لباس بلندش در ميان زانوها مى پيچد، باز به سجده مى افتد، برمى خيزد، چشم به نگاه امام مى دوزد، تاب نمى آورد، ضجه مى زند، سلام مى كند و روى پاهاى امام آرام مى گيرد.
وبسیاری توصیفات زیبای دیگر........
+ نوشته شده در  87/11/24ساعت 1:3  توسط سما  | 

ای آقای جمعه های انتظار
ای آقای پرورده در خیال
ای یوسف گم گشته زکنعان
چشمان پرگناه ما
همچنان در انتظار توست...............

+ نوشته شده در  87/11/18ساعت 23:21  توسط سما  |